
امروز ظهر بهم اس داد که واسه هماهنگی جریان کارش برم باهاش صحبت کنم منم رفتم خونشون!!!! اصلا باورم نمیشد،توصیف نشدنیه!! کسی که ازم فراری بود حالا با هم یه جا نشسته بودیم،تنها همیشه آرزوم بود باهاش زیر یک سقف باشم،به آرزوم رسیده بودم ولی با این تفاوت که خونه اون و شوهرش بود و من فقط چند دقیقه ای اونجا مهمون بودم... آرایش کرده بود و خوشگل تر از همیشه شده بود،ازم پذیرایی کرد؛شربت،آب سرد،میوه و چای چیزایی بود که خوردم.دوس داشتم زیاد بخورم تا زمان بیشتری رو پیشش...
ادامه مطلب
شبا بیدار تا خود پنج شب... بیست و خورده ای روزگذشته، فقط 4-5 روز دیگه مونده خداییش سخت گذشت...
ادامه مطلب